تبليغاتX
یک اهری و اتفاقات ساده

یک اهری و اتفاقات ساده

امشب آخرین مطلب این وبلاگ پراکنده میشود

 

 

   دوست دارم بروم . میتوانم بروم ؟ میتوانم با خود ٬  خلوتی داشته باشم چونان  سنگ .

  نگران ٬

  اما 

  سنگ . 

 میتوانم بفروشم خود را

 به صَدان خواننده  .

 میروم اما

 دلگیر

 میروم با غمبغض !

 رفتن اما غزلی دیگر دارد !

 سفری از سفر  سنگ به سنگ .

                                                      

وصدای عسسی ميآيد....

در پگاهی دور

آنور خلقت آدم به نياز

شهرکی بود سفيد

و در آن مردمکانی آگاه .

راه نو در پس هر مردمکی پيدا بود

جاده هايی پر نور - راههايی پر پيچ - باغهايی پرٍ باد-کولاک و خزان...

رهروانی همه باهم اما 

تنها ـ تن ها

سرگذشتيست دراز اين راز

رازی از درد دو صد پنجره بسته و يک پنجره باز

*‌‌‌‌*****

بی گمان حادثه رخ داد.

آسمان غريد ـ تخت پادشاه ما لغزيد ـ پنجره لرزيد ـ بره از علف ترسيد

نخ به ريسمان خنديد ـ چنگ گربه چشم خود بدريد

عالم ماه و شب زهم پاشيد

همه قلبها خوابيد

******

رگی از نور ـ باصدايی کور

......ريزش آوار.....

آهنگی از جغد جنون آميز زد

و ستاره پوک شد ـ مفلوک شد.

******

و در آن شهر کنون

تلی از خاک ستمديده رويا باقيست

- و به اقبال -

تکدرختيست قديمی ـ سوخته

همنوايش جويی کوچک ـ و نوايی که بمانند خداست

تکدرختيست تکيده

با دو برگ خشک ـ ثمری از سنگ ـ با هزاران خاطره در چين چينش

که به هر چين درخت

خاطراتيست عظيم از سفر سنگ به سنگ

 سفر از سنگ به سنگ .

و به هر برگ نگاهيست. ...

ـ  شالبندی سبز  ـ

آرزو و روياست

******

و من از درد دو صد پنجره بسته و يک پنجره باز

سخن خويش بتنهايی شب ميگويم

شب و تب همرازن

ترسم از شبگرديست ـ که بدنبال شفق ـ عدم از چشم لطافت ميخواهد

و هنوزم نفسی از قفسی ميآيد  ـ و صدايی زملخ در دور .

۱۴/۵/۶۴  اهری /تهران

 

 

  اینم برا آرامش خودم مینویسم . متاسفانه چون این نوشته از خودم بود جایزه اش هم مال خودم باید باشه ظاهرا !

...........................................................................................

این قدم مارا بس
 
که بخواهیم گذاریم جلو
 
نشکند عطسه باغ
 
پشت هر میله به زندان
 
نفسی آزاد است
 
میتواند بپرد بر لب بام
 
میتواند بشود حبس به جسم
 
میتواند خفه باشد چون دود
 
میتواند پر پرواز در آرد چون من
 
قله هایت کو؟ قله هایم کو؟
 
سرو نازم با من؛ سخنی دیگر گفت
 
زندگی آمدن و رفتن بیهوده این ثانیه هاست
 
 
 
 
 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم تیر 1384ساعت 0  توسط یک اهری  |