عجب روزگارییه٬ روزی که آدم با داشتن چن تا بچه ! مجردی بزنه بیرون . دشت و دمن را عشق کنه .
به انتخاب و انتخابات فکر نکنه . بزنه بیرون که خودش رو تخلیه کنه . الان که از راه رسیدم دیر وقته .
یه عکس از این روز باحال رو اینجا میذارم و بقیه رو اینجا میتونین ببینین . خیلی خوش گذشت . اندازه
خیلی من ٬ خیلی خیلییه . جای دوستان خالی بود واقعا

عکس آخرین ساعات اردوی حسودیهای من و دیگرانیکه باعث شدم مثل من فکرکنن .و در زیر باران در بیرون از خانه متحمل باشن
درست موقع خداحافظی از طبیعت بکر منطقه این عکس را انداختم . از صبح باران بود . ظهر امروز ابر قهر
کرده بود بامن . آخرٍ روز ماه آمد و من به ماه چیزی نگفتم . آمدم خانه . کاش امروز بجای ماه٬ آفتاب
رامیدیدم که نشد .بماند فردا . الان خیلی خسته ام
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم اردیبهشت 1384ساعت 1  توسط یک اهری
|
صبر کردم تا اولین پنج شنبه اشرف السادات تموم بشه . تمام شد . اشرف السادات و داستانش به
پایان رسید . همچنانکه خودش نیز به پایان رسید . روحش شاد (آخرین نوشته قبلی ام رو دوباره
مرور کنید البته اگه دوس داشتین )
هی از مدرسه حنا و آصف یک فرم میفرستادن که : ولی محترم .... دانش آموز ... آیا شما حاضر هستین
فرزندتان بنام ... روز فلان با مدیریت مدرسه فلان .... و قس علی هذا ! به اردو و یا بازدید فلان مکان
بروند ؟ مانیزچون امضامان بد جوری از همه دیوارها عبور میکرد . یه امضا اون پائین میکردیم . و بچه ها
میتونستن برن و حالو هولی کنن . حسادتمون گل کرد و تصمیم گرفتیم من با بقیه آدمای همکار !
یک برنامه دبش بذاریم که جمعه روزی بزنیم به کوه و کمر . یا شاید دشت و دمن .
مجردانه ! البته بین ۱۴ الی ۱۷ نفر نوسان داریم فعلا . با ده کیلو گوشت . از خیار و هندوانه بگیر
تا پنیر لیقوان . کاست های با حال ! و سی دی های اصیل ترکی ... وقس علی هذا . جای همه
تان خالی . فک کنم بد نگذره . اگه باحال بود حتما همین جا مینویسم . اگرم که گیر این بارون مهربون
بهاری که ساعت به ساعت عین شاش بچه شاشو ریزش میکنه نیفتیم . عکسشم میذارم همینجا .
تا خسته تون نکردم . برم بخوابم که ساعت ۶ صبح باید از خواب ناز جمعه ام بزنم .
من در طول این یه هفته تونستم اینجا رو سر و سامانی بدم .
+ نوشته شده در جمعه سی ام اردیبهشت 1384ساعت 0  توسط یک اهری
|
من زیاد موافق( طولانی نویسی)نیستم . اونم در وبلاگ ! اما چه کنم من ؟ داستان رو توضیح دادن که با یه جمله و دو جمله تموم نمیشه که ! گفتم بزنم به سیمه چند سانت مونده به آخر و بنویسم / بادا هر چه باد .این یک داستان واقعییه .
اشرف السادات
چند دهه پیش، در شبی زلال نطفه دختری بسته شد به اسم "اشرف السادات". شب به روشنایی می رفت که دخترک جان گرفت؛ در اندرون زنی که دو بچه ی معلول داشت. دختر آرام آرام و روز به روز و ساعت به ساعت به هستی نزدیک تر شد. مادر نه ماه آزگار به این دختر وجود بخشید. گاهی فشار خونش آنقدر بالا آمد که کم مانده بود زندگی اش را در مقابل لذت یک شب بپردازد!
دخترک بالاخره از درون تاریکی قدم به روشنایی زندگی گذاشت اما بدون پا! مادر متحیر ماند و پدر زار زد. این سومین کودک خانواده بود که معلول بدنیا می آمد. پدر و مادر سرشان را به آسمان کردند و گفتند: خدایا شکرت! عموها، دایی ها، عمه ها، خاله ها، دوست و آشنا، همسایه های نزدیک، همه با لبی پر از شادباش آمدند و با دلی پر از آه رفتند. "اشرف السادات" به دنیا آمده بود و نفس می کشید. اشرف السادات نگاه می کرد، می خندید، گریه می کرد. مادرش به این آرزو بود که اشرف بزرگ میشه و عیبش برطرف میشه. می تواند راه برود. اما همه می دانستند که امید مادر واهی است. اشرف السادات زاده شبی موهوم بود.
اشرف السادات بزرگ شد. خواهرش را دید که او هم فلج بود. برادرش را دید که او هم فلج بود. یک خانواده ی شش نفره که تنها سه تاشون می توانستند راه بروند. پدر، مادر و یک خواهر بنام عارف السادات! "عارفه" آخرین فرزند خانواده بود. روزها گذشت. سال ها رفتند. همه چیز بزرگ می شد. حکومت ها عوض شد. علم پیشرفت کرد. شاه رفت و ... اشرف السادات هم چنان زنده و سر حال بود. خواهرش اعظم السادات را دوست داشت. برادرش مصطفی را هم دوست داشت.
یک روز، یک ماه، یک سال، چهل و هفت سال گذشت. مادر بیچاره چهل و هفت سال زجر کشید. وقتی یاد جوانی می افتاد با خودش چیزهایی می گفت که فقط خودش می دانست. اشرف و اعظم و مصطفی با سه سال فاصله بدنیا آمده بودند. نه سال پیش، اعظم، خواهر بزرگ اشرف السادات در سن چهل و هفت سالگی از دنیا رفت. او گلدوزی می کرد، خیاطی می کرد، کتاب می خواند و اغلب بعنوان حسابدار خانه به پدر پیرش کمک می کرد. بعد از مردن اعظم مادر خمیده شد. پدر پیرتر شد. مصطفی عصبی تر شد و اشرف السادات غمگین تر.
مردم چندان توجهی نداشتند که در خانه ی اشرف السادات همین نزدیکی ها، چه میگذرد. آنها سرگرم گرفتاریها و بدبختی های خودشون بودند. همه مومن شده بودند، نمازخوان شده بودند، روزه می گرفتند، مکه می رفتند ... اما خوب، وسط نمازشان به جاهای دیگر فکر می کردند. شاید هم خالی شده بودند. مات مونده بودند، مثل خود من.
سه سال بعد، مصطفی هم چهل و هفت ساله شد و درست مثل خواهر بزرگش اعظم، او هم بیمار شد و با همان درد خواهرش از دنیا رفت! باز هم اشرف السادات، باز هم پدر، باز هم مادر گریه کردند عارفه نیز بیشتر ازآ نها گریه میکرد .. حالا دیگر اشرف تنها می ماند. تا یادم هست هر سال روز تاسوعا، خانواده اشرف السادات ناهار احسان می دادند. مرغ پلو با زعفران. ظهر روز تاسوعا، وقتی زنگ خانه ی ما بصدا در می آمد، بوی زعفران احسان خانه ی اشرف السادات از پشت در می آمد. آرامش می داد. من از بچگی روز تاسوعا به دیدن دسته جات نمی رفتم. تا مبادا ناهار احسانی اشرف السادات از دستم برود!
مصطفی که رفت، پدر آرام آرام آب شد. مادر دیگر بدون عصا نمی توانست از جایش بلند بشود. ولی عارفه سر پا بود و کار می کرد. عارفه به اشرف هم خیلی می رسید. اشرف عقلش خوب کار می کرد. اهل مطالعه بود. از بچکی وقتی با مادرم به خانه ی اشرف اینا می رفتم، می دیدم این دختر چقدر مهربان بود. آنقدر حرف حساب می زد که یادم می رفت نمی تواند از جایش بلند بشود. نمی تواند راه برود، بدود، بپرد، .. از پله خیلی بدش می آمد! اما اراده ی بزرگی داشت. در اخبار همه اش دنبال راهی می گشت که بتواند مشکلش را حل کند. علم پیشرفت می کرد. اشرف السادات هم امیدوار بود.
حالا دیگه اشرف هم چهل و هفت سالش می شد. اما خودش را نمی باخت. می فهمید که دیگران بیشتر از همیشه با او مهربان اند. می دید که عارفه هم چندین ماهه خیلی بیشتر از قبل بهش می رسد. دیگران هم بیشتر از گذشته سراغش می آمدند. حتی پسر خاله "جبار" هم که پنج شش سال بود اشرف را ندیده بود، از کاشان آمده بود. عید هشتاد و چهار دید و بازدیدها هم زیاد شده بود. همه به عیادت اشرف می آمدند! حالا دیگر عارفه هم ماشینی خریده بود و گاه گاهی اشرف را می برد بیرون. یک روز که اشرف را داخل اتومبیل دیدم، خیلی لاغر و استخوانی شده بود. روی صندلی ماشین گم بود. خواستم سلام کنم و احوالی بپرسم. ولی رویم نشد. آخر او سالها بود که مرا ندیده بود، شاید سی سال! گفتم شاید یادش نیاید. نمی دانم وقتی اشرف شهر را می دید چه احساسی داشت. از این همه آدم و این همه ماشین و این همه بوق خوشش می آمد یا نه! آخر اشرف السادات سال ها به کنج اتاقک خودش عادت کرده بود.
اوایل اردیبهشت دردهای ناشناخته ای به وجود نحیف اشرف السادات افتاد. پدر پیرش نگران شد. مادر پیرش پریشان بود. عارفه هم دلمرده شده بود. درد وجود اشرف را می خورد. عارفه احساس اشرف را می فهمید. یک روز اشرف را به بیمارستان برد. دکترا هیچی نداشتند بگویند. پاک نا امید بودند. چشم های اشرف به سقف اتاق دوخته شده بود. شاید هم به سال های گذشته و دور فکر می کرد. به اعظم السادات، به مصطفی، به عمری که بدون پا گذرانده بود! گوش هایش هم کم کم شنوایی شان را از دست می دادند. صدای دکتر را می شنید ولی نمی فهمید چه می گوید. غذا نمی خورد. چشم هایش را دور اتاق می گرداند. دکتر، عارفه، دایی ها، عمه ها، خاله ها، همه دور و برش بودند. درست مثل روزی که به دنیا آمده بود! پدر را ندید. مادر را پیدا نکرد. با دست به عارفه اشاره کرد. انگار که نگران پدر و مادرش باشد. حرکت دستش آنقدر کند بود که هیچ کس متوجه نشد. ساعاتی بعد، دیگر نفس اشرف در نیامد و صدای گریه از اتاقش بلند شد.
ظهر که از سر کار بر می گشتم، دم در خونه شون جنب و جوشی بود. رفت و آمدهای مشکوک! درِ خانه بسته بود. نمی شد از کسی چیزی پرسید. خانه که رسیدم به یکی از فامیل هایش زنگ زدم. آره! اشرف السادات مرده بود!
چه زندگانیی! چه کشکی! چه دوغی! روحش شاد. حالا نمی دانم اشرف السادات به بهشت می رود تا دست کم آنجا یک آب خنکی بخورد، یک مرحمی برای زخم هایی که از نشستن روی زمین به بدنش وارد شده بودآرامش پیدا کند! ماتم که این اعظم و مصطفی و اشرف برای چی به دنیا می آیند. فلسفه ی زندگی "مش محمد کور" که مرا پسر خواهرش صدا می زند تا پول بیشتری از من بگیرد، چیه؟ من هیچی نمی دانم. هنوز آن ور خیالم را نفروخته ام.
حیف که از این ماجرا عکسی ندارم !
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1384ساعت 23  توسط یک اهری
|
نمیخواستم آپ دیت کنم ! ولی این سبزه ! همونیکه حداقل هر روز سه بار میبینمش امانم رو گرفت !
من خیلی وقت پیش میخواستم راجع به سبزه ای که سر از زیر آسفالت محله در آورده بود ! بنویسم.
اما امان نداشتم . نمیدونم این مسئله تقصیر شهردارییه یا تقصیر آسفالت کارا ، یا تقصیر این سبزی
سمجه ! یا تقصیر من که نمیتونم با اتفاقات ساده راه بیام .

عکس رو بعد از باران شدیدی که امروز بر اهر باریدن گرفت / جمعه / ۲۳ / اردیبهشت / ۸۴ /گرفتم و در
هوای ابری!
ساعت حدوداً ۸ شب بود یا شاید ۸ عصر !
گاهی بچه ها عصبی میشن! گاهی از من فرار میکنن و گاهی از تو و گاهی از خود ! فرار خوبه ؟
مسواک رفت و ما بی مسواک دندانی خوب نخواهیم داشت !
سرزمین آفتاب هم رفت ! و بازم سرزمینی بدون آفتاب میماند !
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1384ساعت 22  توسط یک اهری
|