نا مه ای برای علی
سلام ، امیدوارم حالتان خوب بوده باشد . و درگذر لحظه ها آنجا که با ما بودی خاطرات خوش را به
به خاطرت بسپاری ! درست روز بعد از رفتنت ماشینم رو بدون سند و پلاک تحویل گرفتم ! جمعه 9
اردیبهشت با خانواده رفتیم هوراند (اهورا وند) ایکاش بجای قلعه میرفتیم اینجا . جاده همان جاده بود
و تنها کمی بیشتر سبز شده بودن سبزینه ها . از گردنه (گدوک) سامبران که رد میشدیم احساس
دیگری به من دست داد . احساس اینکه جای علی خیلی خالی بود . در طول راه همش بفکرت بودم
در طول راه هی حرف عمو علی به میان میومد میدانیکه ! و من نمیدونستم چرا ؟ ...بگذریم علی جان
...
بقیه داستان البته عمومی تره و توضیحی دیگرگونه است(هم برای علیست و هم برای خودم و هم برای دیگران ) اگر تکراری بود حتما ملزوم قصه مونه .
گرچه خاطرات شیرینی بود ولی با تلخی خداحافظییش ما ( جمع چهار نفر خانواده ) را مستاصل کرد
علی آمد و رفت . علی مرد بزرگی بود . علی دارای اطلاعات قوی بود . علی منصف بود . علی حتی
برای تمیز کردن سبزی خوردن کمک حالمان بود.علی، علی بود به علی/ خوش بحال اسدکه همولایتی علی هست و خوش بحال علی که هولایتی اسد هست . اسد شدیدا خودش رو گرفتار کرده با مصاحبه های مردم وبلاگشهر .شاید اسدهم طلب داشت هوایی بخورد !
میگذرم .
گفتم که رفتیم هوراند از بخشهای تابعه اهر . باز ما 4 نفر بودیم . در راه همش غم
این را داشتم که ایکاش مهمان مهربانمان در این روزا باما همسفر میشد .
همه جا سبز همه جا آبی . هر رنگی رو میتونستی معنی بدهی در این ولایت سبز.
بخاطر اینکه مستند باشد چن تا عکس گرفتم .
جاده اهر به هوراند . دور نمایی از قلعه پشتاب ( به ترکی میگن :پشتو قلعه سی )

ناهار را درست در همین جا خوردیم و ... خاطرتان باید باشدکه حنا درموقع خداحافظی شما
چقدر گریه کرد و در وبلاگش هم نوشت . درست همان حالت اینجا نیز تکرار شد.

منم برایم سوالی پیش آمد . این علی کی بودکه اینقدر خود را در دل دختری بنام یک
قطره باران کوچک یا پسری بنام آصف جای داده است
راستی من حیفم میاد اینو نگفته بگذارم . در وبلاگ پیمان سعیدی نام علی رو با نام استاد علی
اوحدی دیده بودم و هی به خودم میگفتم آخه منه بیسواد رو با یه استاد چیکار؟البته استاد های
دیگری هم اونجا بودند . مثل استاد ممیزی یا استاد اسداله علیمحمدی و ...
قبل از رفتنش فهمیدم که پیمان جان خیلی پیشرو تر از حتی موج پیشرو تشریف دارن و ...
هیچ وقت یادم نمیرود وقتی علی ، عکسهای گرفته شده را در تهران به سهو پاک کرده بود
چطوری از بالای عینک، عصبانیتش را بروز میداد و سعی میکرد خودشو آرام جلوه دهد.و من
وقتی بیشتر گیر میدادم بیشتر توضیح میداد . حیف اون عکسا که من نتونستم بچه های
وبنویس تهران را ببینم . اونم از نوع بچه های باحالش
خاطره ایکه با علی در کوله بار خاطراتم مضاعف شد این بود که باید منضبط بود . با هر کس به اندازه
وجودی اش برخورد کرد ! ایشون با حنا ، حنا بود و با راننده (آق غنی) غنی بود . غنی تر از غنی . یادش بخیر
.......
از اینکه نوشته ها یه مقدار درب و داغونه تقصیر وورلد پدم بوده شاید ! یا تقصیر خودم ؟ نمیدانم