تبليغاتX
یک اهری و اتفاقات ساده

یک اهری و اتفاقات ساده

وقت کردی حتما بیا

                   

 

  با توضیحی بر کامنت وحید عزیز در قسمت نظر خواهی آپدیت کردم   

اگر کسی  اطلاعات بیشتری داشت بیخبرم نگذارد . ممنون

             

                          مسابقه اسب دوانی در ارسباران

 

عکس خودش گویاست . مسابقه اسب سواری عشایر ارسباران . با اسب سواریهای دیگه خیلی

فرق داره ها ! آدرسش هم اینه : اهر ارسباران - کلیبر (قلعه بابک در همین منطقه است) قره قیه

(معنی قره قیه : یعنی سنگ سیاه . البته داش هم معنی سنگ میدهد ) تاریخ :قبل از ظهر  روز

جمعه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۴

حکایت استکه چند سال پیش فائزه هاشمی هم برای دیدن این مسابقه که هرساله اجرامیشود

مشرف شده بودند ! و حکایتی شریفتر اینکه تازه سوار اسب هم شده بودند . حالا خیر و شر این

خبر مال حاکیان ! منکه نبودم اونجا  . ولی اگه بلایی سرمون نیاد امسالو هستیم .

لطفا کسی نگه که وبلاگم گاهی بجای مترجم ترکی به فارسی عمل میکنه . آخه مترجم ترکی به

فارسی آشنا نداشتم تصمیم گرفتم گاهی خودم اینکارو بکنم . / منتظرتون بمونم ؟ / آخ یادم رفت

بنویسم خانم فائزه هاشمی .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1384ساعت 22  توسط یک اهری  | 

خیلی پشت مونیتور میمونم بعد از آنهمه کار روزانه

                                     

 

                جا سیگاری

 

     میخواستم بگم کسی جا سیگاری منو خالی نکند تا بفهمم هر شب چقدر سیگار

     میکشم . تازه یادم آمد کسی غیر از خودم  جا سیگاری ام رو خالی نمیکند ! آنقدر

     پشت این مونیتور میمونم که اصلا کسی نیس که از خوابش بزنه و جا سیگاری پاک

     کنه ! بازم تقصیر خودمه حتما 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1384ساعت 23  توسط یک اهری  | 

این یک نامه خصوصی نیست

                                                

                                                 نا مه ای برای  علی 

 

سلام ، امیدوارم حالتان خوب بوده باشد .  و درگذر لحظه ها آنجا که با ما بودی خاطرات خوش را به

به خاطرت بسپاری ! درست روز بعد از رفتنت ماشینم رو بدون سند و پلاک تحویل گرفتم !  جمعه  9

اردیبهشت با خانواده رفتیم هوراند (اهورا وند) ایکاش بجای قلعه میرفتیم اینجا . جاده همان جاده بود

و تنها کمی بیشتر سبز شده بودن سبزینه ها . از گردنه (گدوک) سامبران که رد میشدیم احساس

دیگری به من دست داد . احساس اینکه جای علی خیلی خالی بود . در طول راه همش بفکرت بودم

در طول راه هی حرف عمو علی به میان میومد میدانیکه ! و من نمیدونستم چرا ؟ ...بگذریم علی جان

...

 

بقیه داستان البته عمومی تره و توضیحی دیگرگونه است(هم برای علیست و هم برای خودم و هم برای دیگران ) اگر تکراری بود حتما ملزوم قصه مونه .

 

گرچه خاطرات شیرینی بود ولی با تلخی خداحافظییش ما ( جمع چهار نفر خانواده ) را مستاصل کرد

علی آمد و رفت . علی مرد بزرگی بود . علی دارای اطلاعات قوی بود . علی منصف بود . علی حتی

برای تمیز کردن سبزی خوردن کمک حالمان بود.علی، علی بود به علی/ خوش بحال اسدکه همولایتی علی هست و خوش بحال علی که هولایتی اسد هست . اسد شدیدا خودش رو گرفتار کرده با مصاحبه های مردم وبلاگشهر .شاید اسدهم طلب داشت هوایی بخورد ! 

میگذرم .

 

 گفتم که رفتیم هوراند  از بخشهای تابعه اهر . باز ما 4 نفر بودیم . در راه همش غم

  این را داشتم که ایکاش مهمان مهربانمان در این روزا باما همسفر میشد .

 همه جا سبز همه جا آبی . هر رنگی رو میتونستی معنی بدهی در این ولایت سبز.

بخاطر اینکه مستند باشد چن تا عکس گرفتم .

 

         جاده اهر به هوراند . دور نمایی از قلعه پشتاب ( به ترکی میگن :پشتو قلعه سی )

 

                        

 

 

 ناهار را درست در همین جا خوردیم و ... خاطرتان باید باشدکه حنا درموقع خداحافظی شما 

چقدر گریه کرد  و در  وبلاگش هم  نوشت . درست همان حالت اینجا نیز تکرار شد.

 

 

 

 

 

 منم برایم سوالی پیش آمد . این علی کی بودکه اینقدر خود را   در دل دختری بنام یک

 قطره باران کوچک یا پسری بنام آصف جای داده است

 راستی من حیفم میاد اینو نگفته بگذارم . در وبلاگ پیمان سعیدی نام علی رو با نام استاد علی

اوحدی دیده بودم و هی به خودم میگفتم آخه منه بیسواد رو با یه استاد چیکار؟البته استاد های

دیگری هم اونجا بودند . مثل استاد ممیزی یا استاد اسداله علیمحمدی و ...

قبل از رفتنش فهمیدم که پیمان جان خیلی پیشرو تر از حتی موج پیشرو  تشریف دارن و ...

هیچ وقت یادم نمیرود وقتی علی ، عکسهای گرفته شده را در تهران به سهو پاک کرده بود

چطوری از بالای عینک، عصبانیتش را بروز میداد و سعی میکرد خودشو آرام جلوه دهد.و من

وقتی بیشتر گیر میدادم بیشتر توضیح میداد . حیف اون عکسا که من نتونستم بچه های

وبنویس تهران را ببینم . اونم از نوع بچه های باحالش

خاطره ایکه با علی در کوله بار خاطراتم مضاعف شد این بود که باید منضبط بود . با هر کس به اندازه

وجودی اش برخورد کرد ! ایشون با حنا ، حنا بود  و با راننده (آق غنی) غنی بود . غنی تر از غنی . یادش بخیر

 .......

 

از اینکه نوشته ها  یه مقدار درب و داغونه تقصیر وورلد پدم  بوده شاید ! یا تقصیر خودم ؟ نمیدانم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1384ساعت 0  توسط یک اهری  | 

یک اتفاق ساده !

 

 

دستم رو بدون اینکه نیگاه  کنم توی قوطی کبریت کردم که چوبکی را یابم تا سیگارم رو روشن کنم

چندین بار روی کبریت کشیدم . روشن نشد . وقتی به چوب نگاه کردم . دیدم گوگردش فیلتر شده!

یعنی یک چوب خالی بود بنام چوب کبریت . دقت کنیم که چوب رو با چوب کبریت اشتباه نگیریم .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم اردیبهشت 1384ساعت 20  توسط یک اهری  | 

شب پنج شنبه

 

 

آدم وقتی شب پنج شنبه سعی میکند چیزی بنویسد یه    جورایی فک میکند که فضای آزادی دارد که

(البته فضای آزاد ٬طلبیدن دارد ها ) میتواند تا آخر سحر ( آخر سحر هم فکر کردن دارد) بشیند و بنویسد.

به همه اعتراض میکنم ! هی ایراد میگیرم که چرا برای خونه تکونی٬ کامپیوتره با صدامو آوردین و درست

لبالب تله ویزیون گذاشتین ! آخه تا میخوام حواسم رو جم کنم و اینجا رو بکارم . صدای مجری سیمرغ

تو کله خالی ام سیلان می یابد  " گروه آبی ۱۰۰ امتیاز ". بگذریم بهتره مگه نه ؟ ( خب بچه ها حق دارن

تله ویزیون تماشا کنن دیگه ) وگر نه که اصل دمکراسی اجرا نشده که !

شب پنج شنبه رو به نام  ارواح مومنین آزاد ٬ میشناسیم .

روحشان شاد . من میخواستم چیز دیگری بگم که نشد . از عروسی ! از زفاف ! از اینکه شب پنجشنبه

غیر از آن شبهائیست که همه زود میخوابند!یادیر میخوابن بخاطر اینکه حمامشان رو براه بشه.یا حمام رو

براهه و دیر باید خوابید . باید تحقیق کرد و کم و کسر این مسئله  رو در آورد .         عجب تعریفی شد آ

...........

الان.  آصف خان        یک تنه دارد فیلم هفت عروس برای هفت برادر را میبیند و تازه میخواد توضیح هم

بده که این فیلم هندی چی بود . و من بخاطر ایشون با شما قطع ارتباط میکنم . فیلم هندی دیدن نداره

ولی شنیدن داره .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم اردیبهشت 1384ساعت 1  توسط یک اهری  |