تبليغاتX
یک اهری و اتفاقات ساده

یک اهری و اتفاقات ساده

قالبساز حواسش نبود

 

 

قالبی ساخته بود بی نقص !

اما ... بی متن

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 18  توسط یک اهری  | 

اسباب کشی

 

داریم اسباب کشی میکنیم امشب . چمدان آبی ام را هنوز پیدا نکردم !چقدر سخته دل بریدن از خانه و کاشانه آشنایی .

 همه تان را دوست دارم . برایتان ٬ فانوسم را روشن خواهم گذاشت تا صبح .از برای تک تک شما و برای یافتنتان در شب  . باور کنید .

 اهری با خاطراتش میرود از اینجا ولی برای مردن که نمیرود ! خانه عوض میکند . برای شما هم جایی خواهیم داشت در جوانب . تنهایتان نمیگذارم که .

 از بلاگفا خیلی راضی هستیم . آفرین بر شیرازی عزیز . دمت گرمو سرت خوش باد . البت سعی خواهیم کرد مطالب را "هر چند بی فروغ " اینجا هم بگذارم .

 هنوز" یک اهری و اتفاقات ساده " اینجا هست . عجب رویی داریما .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم تیر 1384ساعت 22  توسط یک اهری  | 

یک بیشه شبنم

 

امشب یک بیشه شبنم می بینم

امشب تمام دنیا در وجودم خفه میشود

خالیست نگاهت از مه

صدای عسسی می آید از دور

بی فانوس و بی نگاه

آی ناوارد ! درب خروجت به قبله است .

من امشب یک بیشه شبنم را نوشیدم.

فردا قحطی درخت است و برگ

فردا خزان بهارست

خزان ٬ پیشرفت عجیبی کرده

رسیده است حتی به گلهای قالی

یخ برایتان میفرستم مادر

شیرتان را حلالم کنین در این وانفسا

یخ در بهشتمان نیز آبکی شد مادر

 

با همراهی دوست عزیزم آقای رضا آقازاده این مطلب سر جم شد . از ایشون تشکر وافر داریم .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم تیر 1384ساعت 23  توسط یک اهری  | 

هوای حوصله ابریست !

 

 شعله تا سرگرم کار خویش شد...

آفتاب و سایه؟ انسان ترکیبی است از آفتاب و سایه. گاهی جان انسان مثل آفتاب است و جسم او در سایه و گاه به عکس‌، جسم‌های براق و خوش آب و رنگ و جان‌های نحیف و نزار و لرزان مثل سایه.

به گمانم این شعر از متنبی است که:
وقتی جان‌ها درخشنده و بزرگند، جسم به رنج و زحمت می‌افتد.


اذا کانت النفوس کبارا

تعبت فی مرادها الاجسام


این روزها آفتاب و سایه جان و تن اکبر گنجی در پیش روی ماست. کلمات و تصاویر، روحی که در کوره‌ی دو هزار روز زندان استحکام و سرزندگی بیشتری یافته و تنی که مثل شمع می‌سوزد و پرپر می‌زند. و:

شعله تا سرگرم کار خویش شد

هر نی یی شمع مزار خویش شد

 

   بر گرفته از سایت مهاجرانی

قرار بر نوشتن خودم بود . اینجا را خواندم و خانه به مهمان نهادم ! از تقصیراتم بگذرید فعلا

********************************************************************** 

راستی یکنفر زحمتکش اینجا دارد برای همه وبلاگشهریها زحمت مضاعف میکشد . دستی بزنین و دعایی بکنین . برای وبلاگ شهریها اینجا بهترین مکان میتونه باشه . بروز شده ها در بالان ! دستت درد نکنه سعید جان . ما که خیلی ازش استفاده میکنیم . کاش ارزش زحماتت را بفهمیم .

                                                                 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم تیر 1384ساعت 1  توسط یک اهری  | 

رفتیم شهرستون خامنه / شبستر / بندر شرفخانه . نمک درمانی و لجن درمانی

 

 قبل از پیش نوشت :

 

عکسای (4)  و  (5)   و (6)  رو وارد کردم  .  فتو بلاگم را بیشتر راش میندازم بعدها.

 

  پیش نوشت :

 

 این را چندین بار گفتیم . ما از کسانی٬  مثل آنان که بیرون از گودن ٬ همانند   نیک آهنگ کوثر بدمان میاد . ایشون ظاهرا اینجا تشریف ندارن و دارن مربیگری میکنن ملت را از آنور تشک !. ما بدمان می آید از کسانیکه در میرن و دستور میدن که ما چیکار کنیم . ما بدمان می آید از همه اشخاصیکه در خلوت انسشان ما را به باد سخره میگیرن! و میگویند ما با شماییم . ولی آ نها با ما نیستن که . هستن ؟

 هی از خارجه نشینان هموطن ! دستور صادر میشود . لوگوی فلان شخص را بگذار در وبلاگت . به این مطلب لینک بده ! به آن مطلب اعتراض کن ! ننه جانمان سفارش کرده ٫ به هیچ کدوم از شما اعتماد نکنیم . گر این اعتماد را بکنیم ٬ افکارمان را سیری چند ؟راستیمان را پاسخ فرمائید لطفا . سریعا برگردید و به داد این ملت برسین اگر واقعا دلتان میسوزد . و گرنه بمانید آنورتر تا ملت خودش را در یابد .

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------ 

سه ضربدر  چار مساوی چن تا عکس"میشن " ؟  گرفتم از بندر شرفخانه . گذاشتم توی فتو بلاگم . لینکش اون بالا دست چپ هستش . حال نکردین فحش ندین لطفا . بزودی عکسای گرفته شده دیگری رو میذارم اونجا .

(1) و (2) و (3)  خیلی جاتان خالی بود . این ۳ تا رو اینجا گذاشتم که کامنتام خالی نباشن ! دی

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم تیر 1384ساعت 21  توسط یک اهری  | 

سفری به ممالک شمالی کشور !!!!!!!!!!!

  

 پیش نوشت : مردی کویری با باران محبتها میرود . خاتمی قهرمان نیست . هست ؟ او مردی از کویر است و باران نیازموده ! وقتی آزمونمان داد که بارانی بر کویر ساطر بود . باران ؟ کویر ؟

 

                                                  بارانی در کویر

 

          ------------------------------------------------------------------------------------------------

                                        

 

                            میتوان کاری کرد ؟ نوشی جان . میشود درکت کرد ؟ میشود آیا ؟  

      نوشی جان همدردی مرا بپذیر گر چه احساسم احساس تو نمیتواند باشد . گرچه من زن نیستم . گرچه من دردت را میفهمم ولی لمس نمیکنم . گرچه من فرزند دارم و از دست دادنش را باور نمیکنم . که اگر باور کنم باور کن دیوانه میشوم . اینجوری دارم بهت دلداری میدم ؟ اگر کاری از دست من ساخته باشد بی دریغ انجام خواهم داد . گر چه کاری از دستم ساخته نیست .اگر هست بگویید . آی بگویید غیر  این چند سطر غیر ازین ابرازهمدردی! کاری از دستم می آید آیا؟ شما راهنمائیم کنید .آی دیگران ٬ چه کنیم که جوجه های نوشی در آغوش گرم مادرشان آرام باشند ؟ چه باید کرد ؟ البته دعا هم کاریست ! 

 

            -------------------------------------------------------------------------------------------------------                        

 

فکر مسافرت داشتیم . خب تابستونه و بچه ها خسته از درس خوندن نیاز روحی روانی دارن به این مساله . نمیدونستیم کی و کجا این کارعملی خواهد . چن شب قبلش اتفاقی و واقعا ناباورانه تماسی خیلی ساده با سعید عزیز داشتم " گیلیران " . اتفاقا از دهنمون پرید که شاید یک سفر شمال داشته باشیم خانوادگی و اگه از لاهیجان عبوری کردیم دوس داریم از این دنیای مجازی پوست انداخته و شمایل طبیعیمون رو به همدیگه نشون بدیم . خدا کار مون رو راست و ریس کرد و در عرض چند ساعت تصمیم به مسافرت گرفتیم آنهم به ممالک شمالی کشور ! از اهر که راه افتادیم شب اول رو در بندر انزلی موندیم . آنشب کاش یکی بود که  بچه کوهستان را در هوای شرجی شمال میچلوند تا بشکه یا نیم بشکه ای عرق ازش جم میکرد . عرق عرض کردم ؟ قصد وغرضی در کار نیس بخدا !

اونشب خیلی خوش گذشت فقط زیادی عرق میکردیم و تا صبح چندین بار بلند شدیم و دیدیم اهل و عیال زودتر از ما بلندند . نصف شبی دنبال پیف پاف رفتیم ! آخه غیر از عرق خوری ! اٍ ببخشید عرق ریزی ، سوسکت و موشکت و پشکت فراوون بود . آن یکی میرفت توی تنبانمان و آن یکی توی آشپزخونه ظرفها رو بهم میریخت و آن یکی مثل موشک هوا بزمین و با صدای سوزدار خمپاره به همه جای بدنت حمله میکرد و نیشت میزد . قلنبه نشه . منظور از پشکت همون پشه است. بالاخره فک کنم یکی دو ساعتی خوابیدیم . البته فک کنم اینجوری باشه .

خلاصه  ظهرش راه افتادیم طرف لاهیجان . تماس گرفتیم با سعید جون که دوس داریم شما رو سر کوچه یا چهار راه ببینیم و گذری بریم چالوس . توی چالوس فامیل داریم آخه . شما که خبر ندارین .

آقا سعید هم قبول کردن و ظهر آنروز خودمان را در جمع خانواده محترم لاهیجی و سر سفره پر نعمتشان دیدیم . از میرزا قاسمی مشهور بگیر و باقالی قاتق و قورمه سبزی و برنج و کباب و سالاد و و و . ای بابا مگه قرار نبود ما همدیگرو سر چارراه ببینیم . عجب کلکی یه  این سعید . گویا برا بعد از ظهرمون هم برنامه گذاشته بوده که ما خبر نداشتیم . لونک و چمخاله ووو . ای بابا مگه ما سر چارراه قرار نذاشته بودیم . عجب پسری یه این سعید.

                               با یک خانواده کاملا فرهنگی و فرهنگدوست و مهمان نواز .

ما چندین بار توی شمال مهمانپذیر رفته بودیم ! اما اینجا یک هتل پنج ستاره مهمان نواز بود .  مجبور به ماندن شب هم شدیم و لطف بی دریغشان شامل حالمان بودهمچنان .

 

     حالا ما اینو گفتیم فردا راه نیفتین برین اونجا که اهری گفته عجب پسرماهی یه این سعیدآ

 

 فردا را بطرف چالوس رفتیم و نوشهر و تا عصری در دریای آنجا شنا میفرمودیم با بنده زاده که یکهو یک جسد آب پس زده اطرافمان نمایان شد و ما فریاد کشان نجات غریق را صدا کردیم و خودمان را از آب بیرون کشیدیم . گفتن ایشون دیروز غرق شده بودن و امروز ( شانس را داشته باشین ) درست از بغل دست بنده توسط آب محترم خزر بیرون زده شده بودن . البته همه بیرون آمدن و ما هنوز در فکر خوردن آبهای دریای خزریم ، که چگونه با بنده زاده از اینکه آب توی دهنمون می رفت حال میکردیم . شما که آب جسد نخوردین که ؟ یه کم تلخ مزه است . باور کنین

 دیگر از خیر چالوس هم گذشتیم وقت اذان وارد جاده چالوس- کرج شدیم که کاش نمیشدیم . آقا ما قبلا این مسیر رو با رانندگی کسای دیگر و آنهم در روز روشن رفت آمد داشتیم ولی شبشو هرگز، اونم با رانندگی خودم . پیچ بود در پیچ . گوز پیچمان کرد اون بالا هم مه بود و مه و رانندگانی با رعایت همه اصول رانندگی و قوانینش !  با هزار سلام و صلوات و فحش و بد و بیراه به خودمون رسیدیم به کرج . وقت اذان راه افتادیم و ساعت نیم بامداد رسیدیم . جایتان خالی این یکی که خیلی خوش گذشت . همسر بنده همه پولهای ریز و درشت توی ماشین رو صدقه سر فرمودن تا که رسیدیم کرج . دود بود و گرما در آن وقت شب . ماشین بود و داد و بیداد مردم .  تصمیم گرفتیم در بریم . در بریما . آقا بدون شام و توام با خستگی راه و مشاهده جسد پف کرده مسیر اتوبان تهران قزوین را رانیدیم .

چون خسته بودیم تصمیم گرفتیم از وسط اتوبان برویم تا هم مزاحم آنهائیکه میخواهند سبقت بگیرن نباشیم و هم مزاحم آنهائیکه آرام میخواهن طی طریق کنن نباشیم . یادمون نبود اینجا کجاس ! آقا اتوبوسهای مملکت میچسبدند پشت ماشینمون و بوق میزدن ! بوق بود ؟  کرنا ؟  یا شاید بوق قطار هم  بود .  نمیدونم  شاید شیپور صور اسرافیل هم بود که ما را هی از خواب بیدارمان میکرد ! گفتیم چکنیم ؟ هوش سرشارم گفت : پسر جان بزن مسیر کامیونها و آرام آرام مسیرت رو برو . چنین کردیم که حدودای 20 کیلومتر بعد از کرج یک پژو 206 " عین خودمون " با مسافرینی سرتق و ... بغل دستمون ظاهر شد و خیلی محکم داد زد . آقا آبروی ماشینو نبر ! نمیتونی برونی برو ژیان بخر ! و پاشو روی پدال گاز گذاشت و سریع از چشمها دور شد . یا گم و گور شد . حرف اون پسر بچه ریش فلانی و خط ریش فلانی روغن به سر مالیده و زیر ابرو گرفته و ... را تا  رسیدن به زنجان داشتم مز مزه میکردم . تصمیم گرفتیم در زنجان بخوابیم و چنین کردیم . عجب هوای مشدی داره این زنجان در سوز تابستون  . صبح فریز شده بودیم داخل چادرمون .

 این بود انشای تابستان امسال را چگونه گذرانده اید . چون خسته راهم میروم بخوابم . میدونم یهو فیتیله پایین اومد میدونم . شب خوش .

 راستی چون هنوز نتونستیم  سایت خوش اقبالمون رو راه بندازیم و ترسیدیم این مطلبمون تاریخ گذشته بشه تصمیم گرفتیم مجانا و در همینجا خدمت برسیم . تا چه پیش آید .

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1384ساعت 23  توسط یک اهری  | 

دات کامی میشیم عنقریب

 

چون  بنده ذا تا  یک آدم  حرف شنوی هستم و دوستانم را دوست دارم ! تصمیم گرفتم بخاطر احترامیکه به نظرات مطلب قبلی ام ابراز شده اعتصاب را بشکنم . از همه دوستانم که نظر دادن و یا ندادن ! ممنونم .

 اما علت چی بود ؟

من احساس کردم در یک برهه از زمانمان اشتباه کردیم .

 ما خودمان محدوده ای را برای خودمان انتخاب کردیم  بنام وبلاگ ! گل میگیم و گل میشنویم . البته کل کل هم میکنیم گاهی . ولی اکثرا گل و بلبلیم . و دور از عامه مردم !

 انتخابات ریاست جمهوری نه رو حساب بنده دور زد و نه رو حساب تحریمیان محترم . توده ای از مردم آمدن و چیز کردن تو اطلاعات روشنفکری دیگران و ما میانه فهمان .

گفتن آقا گور به گور کنی ما احمدی نژاد را میخواهیم . حتی اگه محمود دولت آبادی " که خیلی دوستش دارم " گفته باشه که به رفسنجانی رای بدهید . ما نمیدهیم .

 ای بابا ! چرا آخه ؟ ما تو کار ارتباطیم ظاهرا .

 از ما گفتن و از عامه خلق  نشنفتن .

 ننه مان را شارژ کرده فرستادیم برا انتخاب رفسنجونمون . دور دوم انتخابات

 اومدن و فرمودن یه دختر با ادبی بود و توضیح داد که به احمدی نژاد رای بدهم . من نیز چنان کردم .درود بر تو که رای ننه جانمان را عوض کردی . این یکی حتما از عامه مردم بوده باید باشد .

به احترام عامه !

 حالا سر فرود میآورم بر مردم شریف و فهمیده و آگاه و متمدن و وقت شناس هموطنان  و  رای ایشان را بدون تعارف تائید  میکنم که  رئیس جمهورمون از سال ۱۳۸۴غیر از احمدی نژاد محترم نیس تا چار سال بعد .

 پس با احترام ،  سر پا وا میستم تا سرود ای ایران پخش بشود . ای ایران ای مرز پر گهر .... و الخ ...

 از ایده هام میگذرم تا ایده های ملت شهید پرور را تجربه کنم .

فعلا و بدرود .

از این محل ما را رفته حساب کنین ! فردا پس فردایی سر از آغل خودمون در خواهیم آورد .

 

 

 

  

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم تیر 1384ساعت 0  توسط یک اهری  | 

امشب آخرین مطلب این وبلاگ پراکنده میشود

 

 

   دوست دارم بروم . میتوانم بروم ؟ میتوانم با خود ٬  خلوتی داشته باشم چونان  سنگ .

  نگران ٬

  اما 

  سنگ . 

 میتوانم بفروشم خود را

 به صَدان خواننده  .

 میروم اما

 دلگیر

 میروم با غمبغض !

 رفتن اما غزلی دیگر دارد !

 سفری از سفر  سنگ به سنگ .

                                                      

وصدای عسسی ميآيد....

در پگاهی دور

آنور خلقت آدم به نياز

شهرکی بود سفيد

و در آن مردمکانی آگاه .

راه نو در پس هر مردمکی پيدا بود

جاده هايی پر نور - راههايی پر پيچ - باغهايی پرٍ باد-کولاک و خزان...

رهروانی همه باهم اما 

تنها ـ تن ها

سرگذشتيست دراز اين راز

رازی از درد دو صد پنجره بسته و يک پنجره باز

*‌‌‌‌*****

بی گمان حادثه رخ داد.

آسمان غريد ـ تخت پادشاه ما لغزيد ـ پنجره لرزيد ـ بره از علف ترسيد

نخ به ريسمان خنديد ـ چنگ گربه چشم خود بدريد

عالم ماه و شب زهم پاشيد

همه قلبها خوابيد

******

رگی از نور ـ باصدايی کور

......ريزش آوار.....

آهنگی از جغد جنون آميز زد

و ستاره پوک شد ـ مفلوک شد.

******

و در آن شهر کنون

تلی از خاک ستمديده رويا باقيست

- و به اقبال -

تکدرختيست قديمی ـ سوخته

همنوايش جويی کوچک ـ و نوايی که بمانند خداست

تکدرختيست تکيده

با دو برگ خشک ـ ثمری از سنگ ـ با هزاران خاطره در چين چينش

که به هر چين درخت

خاطراتيست عظيم از سفر سنگ به سنگ

 سفر از سنگ به سنگ .

و به هر برگ نگاهيست. ...

ـ  شالبندی سبز  ـ

آرزو و روياست

******

و من از درد دو صد پنجره بسته و يک پنجره باز

سخن خويش بتنهايی شب ميگويم

شب و تب همرازن

ترسم از شبگرديست ـ که بدنبال شفق ـ عدم از چشم لطافت ميخواهد

و هنوزم نفسی از قفسی ميآيد  ـ و صدايی زملخ در دور .

۱۴/۵/۶۴  اهری /تهران

 

 

  اینم برا آرامش خودم مینویسم . متاسفانه چون این نوشته از خودم بود جایزه اش هم مال خودم باید باشه ظاهرا !

...........................................................................................

این قدم مارا بس
 
که بخواهیم گذاریم جلو
 
نشکند عطسه باغ
 
پشت هر میله به زندان
 
نفسی آزاد است
 
میتواند بپرد بر لب بام
 
میتواند بشود حبس به جسم
 
میتواند خفه باشد چون دود
 
میتواند پر پرواز در آرد چون من
 
قله هایت کو؟ قله هایم کو؟
 
سرو نازم با من؛ سخنی دیگر گفت
 
زندگی آمدن و رفتن بیهوده این ثانیه هاست
 
 
 
 
 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم تیر 1384ساعت 0  توسط یک اهری  | 

میسپارم بر تو

 

 

آرمانخواهی در این باغ بزرگ  .

درختیست ٬

که ریشه به سنگ میساید .

درخت را بکَنیم ؟ یا سنگ را  آب کنیم

کدام ؟

-------------------------------------

مربوط به مسئله

------------------------------------ 

مسعود برجیان تحلیل زیبایی داده  ایرانیان

کوچه دارد انتخاب وزیر میکند ! کوچه

پرستو هنوز عصبیه ؟؟؟  زن نوشت

من این سعید رو خیلی دوس دارم . قرار بود به نظام رای نده الان به رفسنجانی راضی شده گیلیران

علی قدیمی روهم خیلی دوس دارم . از نظر آداب و رفتار عین خودمه . یا من عین خودشم علی قدیمی

سرزمین آفتاب اینچنین میگوید  هاله

 آرتمیس هم حق خودشو داره  آوای اندیشه

 نامه های علی اوحدی چیز دیگریست  نامه های ایرونی

حاشیه اسدالله خان هم دیدنیست یا شاید بوئیدنی  بیلی و من

خانمها آقایان لطفا مردم ایران را تحقیر نکنید  خوابگرد

نگاهی دوباره به خود  پیمان سعیدی

.... تقصیر منه که دیر میرسم به اینترنت . خیلی ها رو نمیتونم بخونم و ببینم . معذرت میخوام

 باقی بقای عمر . خیلی ها را نتونستم لینک بدم . بازم معذرت

 

                                                           علی هم علی بود

شریعتی هم شریعتی بود

یاد دکتر بخیر .

سال ۱۳۶۲ پادگان پیرانشهر . بمباران پادگان . کشته های شهر پیرانشهر گرامی باد . آنموقع سربازی بیش نبودم و هنوز بیشتراز سرباز کسی نیستم !

یاد دکتر با بمباران پادگان عجین بود

۲۹ خرداد

عکسا ی شریعتی رو از گیلیران گرفتم  

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم خرداد 1384ساعت 23  توسط یک اهری  | 

امروز همان روز جمعه است (3)

 

الان دارم میام . باورکنین یا نکنین . آخرین آمار را براتون مینویسم . فعلا دقیق هستند شاید تاسحر اضافه یا کم بشه . آمار رای در شهرستان اهر بدین شرح است .  ساعت دقیقا ۴ صبح

هاشمی ۱۳۷۳۵

مهر علیزاده ۱۲۳۸۰

معین ۹۹۲۱

قالیباف ۶۶۶۱

کروبی ۵۵۰۹

احمدی نژاد ۴۵۶۳

لاریجانی ۹۱۱

و ...

 

خوبه مگه نه؟ تازه میگن آمارهای دیگر شهر ها دیدنیه ! فعلا بخوابم فردا حتما طلوع خورشید  را خواهم دید . راستی ٬ این آمارها نسبتا رسمی هستن . شاید فردا تغییراتی هم توش بشه .پس٬ تا فردا

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم خرداد 1384ساعت 4  توسط یک اهری  |